آثار بی بدیل استاد داوود طیب زاده به کوشش استاد امیر راهپیما
داوود طیّب زاده متخلص به طیّب شاعر توانای آذربایجان
به انضمام مصائب کربلا و ذکر مصیبت اسرا و شهدا و داستان سلامان و ابسال
مؤلف داوود طیّب زاده متخلص به طیّب
به کوشش و اهتمام امیر راهپیما
جلد دوم دیوان قصائد فارسی عرفانی
داوود طیّب زاده متخلص به طیّب شاعر توانای آذربایجان
به انضمام مصائب کربلا و ذکر مصیبت اسرا و شهدا و داستان سلامان و ابسال
مؤلف داوود طیّب زاده متخلص به طیّب
به کوشش و اهتمام امیر راهپیما
فهرست مقدمه:
عکس
پیشگفتار مؤلف:
کشور عزیز ما به اصالت تاریخی متّصف بوده به ویژه آثار تمدن اسلامی ما در زمینه های مختلف علمی و فرهنگی موجب اعجاب دولتهای بیگانه گشته، بزرگان ما طی سالیان دراز قابلیت و استعداد و نبوغ ذاتی خود را با خلق آثار بدیع و شگفت آور به منصّه اثبات رساندند به ویژه در زمینه معنویت و حفظ شعائر اسلامی آثار گرانقدری از خود به یادگار گذاشتند. فرهنگ و تمدن ایران و اسلام که در رأس آن کلام الله مجید راهنما و دلیل انسانها به شاهراه ترقّی و تعالی و سعادت است،سرشار از معنویت و خلاقیت و توجه به معبود ازلی و شگفتی های آفرینش،عنایت به روز رستاخیز و اخلاق اسلامی بوده متضمّن بیان عالی ترین ارزش های انسانی و اسلامی است.فرهنگ اسلامی صزف نظر از زمینه های علمی و طبی و اشاره به آثار شیخ الرئیس ابو علی سینا، فارابی،ابوریحان بیرونی، ذکریای رازی،خواجه نصیر الدین طوسی،شیخ بهائی و حسین خوارزمی که آثار گرانقدر آنها راهگشای عالم بشریت بوده و موجب تفخّر و مباهات ما می باشد.آثار بزرگان علم و ادب ما از جمله شاهنامه فردوسی سند ملّی کشور اسلامی ایران،آثار انوری،سعدی،حافظ، نظامی،مولوی، خاقانی و سنائی تا جهان برقرار است همچون شهاب ثاقب و ستاره درخشان در آسمان ادب و شهر ایران خواهد درخشید و به عنوان شعور ادبی ما ایرانیان متجلّی خواهد شد.
کتاب حاضر جلد دوم قصائد عرفانی از سلسله آثار اینجانب مؤلف بوده که به انضمام شرح وقایع کربلا و شهادت شهدا و داستان سلامان و ابسال می باشد.
قصائد عرفانی متضمّن وحدت وجود در محور توجه به معنویت و سیر و سلوک و حاکی از بی اعتباری جهان مادی،گرایش به اخلاق اسلامی و متوجه ساختن انسانها به اصالت گوهر انسانیت و حفظ رعایت حقوق همنوعان و تقویت عواطف عالی بشر و تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف نهایی انسانها و رسیدن به شاهد مقصود در پناه تعلیمات عالی قرآن و الهام از اشعار اسلامی و شرع انور محمّدی می باشد.
صاحب نظران،ادیبان،دانشجویان و طالبان کمال اگر عیب و نقصی مشاهده فرمودند با ارشاد و هدایت مرلف کتاب را مرهون منّت گردانند تا با استعانت از راهنمایی های ایشان در چاپ های بعدی رفع نقص گردد.
داوود طیّب زاده
قدرداني
آقای امیر راهپیما که از دلباختگان بسط و نشر آثار شعرا و دانشمندان و محقّقان فرهنگ ایرانی و معارف اسلامی و از دوستداران سرشناس خاندان نبّوت و ارادتمندان خاصّ حضرت علی بن ابیطالب(ع) و ائمه معصومین علیهم السلام می باشند،از طرفی به ارتقای فرهنگ و معارف اسلامی ایرانی گنجینه عظیم عرفان و اعتلای نام و آوازه ایران و ایرانی تعلّق خاطر دارند،به طور کلی آئینه تمام نمای دلبستگی و تعشّق به بسط و توسعه فرهنگ ملّی ایرانی هستند با عزمی راسخ و اراده استوار توأم با عزّت نفس و کرامات عالی انسانی و سعه صدر با اشتیاق ما فوق تصوّر برای آنکه گرد و غبار نسیان و فراموشی بر چهره مُسودّات باقی مانده سلسله آثار مؤلف ننشیند و از دستبرد زمان و تطاول و تجاوز ایّام و تعرّض دوران محفوظ و محجوب باشد بی صبرانه دستور قاطع جهت تایپ و حروف چینی نمودند و انجام اقدامات فنی مقدماتی را در موسسه خود تصدیر فرمودند و کار ویرایش آثار را به عهده گرفتند و مراتب دلبستگی خود را به حفظ آثار و مواریث فرهنگی به منصّه اثبات رسانده علم و عمل در هم آمیخته،صاحبان اذواق و راهیان کمال و شیفتگان نظم و نثر را در زبانهای فارسی و عربی و ترکی رهین منّت خود گرداندند،امید است از فیوضات کبریایی مستعان و خدمات میمنت اثر ایشان در این مرز و بوم مستدام باشد.
از مجاهدت خانم مهرانگیز بخش علی پور(عیال مترجم) به علّت ایجاد امکانات لازم جهت تدوین و تألیف سلسله آثار سپاسگزاری می نماید که علایق و دلبستگی وی به فرهنگ ملّی مشوّق مترجم و مؤلف بوده است.
لازم میدانم از تلاش بی وقفه خانم زکیّه قلیزاده کوجنقی که به زیور فضایل اخلاقی و زینت خصائل انسانی آراسته اند و با روحیه عالی فرهنگ دوستی با تلاش خستگی ناپذیر با انجام امورات کامپیوتری و تایپ و حروف چینی رهین منّت گرداندند سپاسگزاری نمایم.
مترجم و مؤلف
داوود طیّب زاده
شرح حال اجمالی مؤلف:
شرح حال اجمالی مؤلف مترجم در مقدمه سلسله آثار دوازده گانه اش مندرج است،وی داوود طیّب زاده فرزند مصیّب که برابر مدارک مستدّل نسبش به چنیدن واسطه به خاقانی شروانی می رسد در 1321در اردبیل در محله عالی قاپو پا به عرصه هستی گذاشت،تحصیلات مقدماتی را در اردبیل و مشگین شهر آغاز کرده،در سال 1340پس از تحصیل در دانشسرای مقدماتی تبریز به استخدام وزارت فرهنگ آن روزگار درآمده در 1355از دانشگاه آذر آبادگان (دانشکده ادبیات) با احراز امتیاز به عنوان دانشجوی ممتاز فارغ التحصیل گشته و به رادیو تلویزیون ملّی ایران شعبه تبریز معرفی و به عنوان کارشناس چیره دست برنامه ادبیات ترکی و فارسی را راه اندازی نموده حتی برنامه جدال ادبی را برابر مندرجات روزنامه آذر آبادگان پایه گذاری کرده،از 16 سالگی به سرودن اشعار ترکی اشتیاق وافر نشان داده پس از فراق از تحصیل در دانشگاه به سرودن اشعار فارسی مبادرت نموده و برای استغنای سخن تحقیق و بررسی در عرفان اسلامی را لازم و ضروری تشخیص داده مطالعات عمیق و وسیع در زمینه عرفانی اسلامی انجام داده و محفوظات ذهنی و مراتب تعشّق خود را به عرفان در اشعارش منعکس نموده و به کلیه آثار خود رنگ و جلای عرفانی به خصوص داده،تحصیل در دانشگاه و دوره های عالی بعدی در شکوفایی استعداد شاعر مؤثر گشته به طوری که در 72 سالگی صرف نظر از صدها مقالات علمی وتاریخی و ادبی به تدوین دوازده جلد از آثار مبادرت کرده که سسله آثار وی در زبان های فارسی،عربی و آذری اعم از غزل و قصیده نظر طالبان کمال را به خود جلب می کند.
ویژگی و خصوصیات شعری طیّب زاده:
طیّب زاده علاقه فراوان به تاریخ ادبیات ایران و بررسی شرح حال رجال تاریخی و عرفانی و سسله آثار آنها دارد.در دو کتاب خود که به صورت دایره المعارف می باشد به نیّات درونی خود جامه عمل پوشانده در تدوین تاریخ تحوّل تصوّف و عرفان اسلامی و از ثری تا به ثرّیا اندوخته های علمی ،فلسفی،تاریخی و ادبی خود را منعکس ساخته و به شعر و شاعری چندان علاقه ندارد به طوری که می گوید:
فخرم به شعر و شاعری هرگز نبوده است
دلخوش به فهم فلسفه و علم منتطقم
از خصوصیات شعری طیّب زاده روانی،بساطت،طبیعی بودن کلام،سادگی،سهل الوصول بودن،دوری از استغراق در غوامض است.ارتباط معنوی بین مصرع اول و دوم،آهنگین بودن شعر,جهش اندیشه برای پیدا کردن معانی دلپذیر،رعایت امانت در ترجمه،رعایت استحکام وانسجام،به کار بردن صنایع لفظی و معنوی از خصوصیات شعری اوست گاهی برای پیدا کردن معانی زیبا و دل انگیز آنچنان در اوهام فرو می رود و لفظ را فدای معنا می کند که فهم مطالب را مشكل می گرداند.آوردن اخبار و احادیث در سسله آثار از خصوصیات و ویژگی های خاص اوست.آثار طیّب زاده در زبان های فارسی،عربی و آذری به علت آمیختگی به مفاهیم عرفانی و مضامین تصوّف از استحکام کاملی برخوردار است و هر مبتدی نمی تواند اشعار عرفانی او را در قصائد و در غزلیات موشکافی نماید زیرا شالوده اشعارش عرفان اسلامی و توجه به معنویت است.آوردن اخبار،احادیث و آیات مخصوصا در غزلیات فارسی نمایانگر علایق و دلبستگی وی به معتقدات اسلامی و شرع محمّدی است.به ویژه در قصائدش موضوع توجه به روز رستاخیز،رعایت حقوق هم نوعان، شکایت از روزگار، وصف طبیعت وشگفتی های آفرینش متموّج است.گوئی از اوج آسمان معنویت به حضیض خاک می نگرد.مطالعه غزلیات و قصائد عرفانی طیّب زاده صاحبان کمال را از عالم قیل و قال به حیطه وجد و حال می کشاند به طوری که ترک مادیات را وجهه همت خود قرار می دهد.
فهرست قصائد:
1. سپاس و حمدِ آن دانای یکتا
2. خداوند و دادارِ روز شمار
3. ای جهان گذران زیر چنین مُهر و نگین
4. مائیم و دست درگره زلف گره گیر یار
5. گیتی مرا به شهد نصیحت،کامکار کرد
6. بی یاد تو کی؟آید بر قلّه پیروزی
7. با دیدهء دل دیدی ایوان مدائن را
8. این طبع روان من یا ربّ چه؟ توان دارد
9. ای صحبت اعلای تو در عرش برین باد
10. ای رفعت و مقام ات شد انتظام عالم
11. ای که آراء مُنیرت،خلق را حبل المتین
12. تا کی؟از زیبا رخان و سرو قدّان جهان
13. علیّ اعلا،علیّ مرشد،علیّ رهبر،علیّ سرور
14. سنگی زمحبّت ها برسینه همی کوبند
15. برون آئی از این دنیا،هزاران نوع جهان بینی
16. هر که درگاه تو جوید برنخواهد ملک جم
17. ای آنکه زنام تو،جهان آمده گلشن
18. باز برآمد سخن،شرح دل بوالحسن
19. صبحگاهی توسن همّت برآمد لاله زار
20. نام پاک مرتضی را خلق درمان یافته
21. کرده فلک جهان ما،آئینه سکندری
22. به هرسوئی نظر دارد به هنگام صف آرائی
23. زمان دریای خونین و گوهر چون درّ ناپیدا
24. ای آنکه نور تو آورد،گوهر آفتاب
25. ای به نام شامخ ات آمد مقام مِهتری
26. در کوه طور چو آتش رخشان،بیان من
27. شرح حکایت مور است و سلیمان وقت
28. امروز همان شور و جوانی است،جهان را
29. شادم از آن روز،دل گشته عجب کامیاب
30. جهان پست من دیدم،خروشان ورطه غوغا
31. آفرین بر نفس و لطف نسیم سحری
32. ای خوشا هر دم نسیمی،دشت جان پرور کند
33. قهر و ظلم آسمان از لامکان آید میان
34. سخت فرو مانده ام در دل شبهای تار
35. بی پایه بود و نگون،بنیان روزگار
36. جانم به پیش تیغ فلک بی امان رود
37. ز من عیبی برآید گر،ببخش ای مه به عیّاری
38. من ابتداء قَصیدهٌ فَخریهٌ مِن عظمهٍ اَلخالق اَلجبّار
39. عجایب آدمی دیدم زنسل آدم و حوّا
40. تاپودؤر ملک عالم لر بؤ گؤن انفاس روحانی
41. الا ای یوسف مصری جهان باغ جنان بینی
42. حمد و ثنا آن را که او،بیرون بیاورد از عدم
43. ای آنکه نام مبارک زیب و زیور است
44. یکی پاکدامن زخلق خدای
45. باز برآمد سخن از لب بستان عشق
46. باز برآمد سخن،بر لب بستان عدل
47. ای به نام تو زدند مُهر سحرخیزان را
48. پیری و کهولت بشکسته کمرم را
49. سرقت ازهرنوع که باشد،خانمانسوز است ولی
50. ای که بر دین و دلم شکّ برآری شب و روز
51. بخت بازآید کسی را خاک او گوهرشود
52. دو نعمت بوده است «طیّب» بدان سان
53. به مشگین اعتبار آمد از این الفاظ و اشعارم
54. به حسین مراقبی کیست؟برساند آن پیامم
55. گشت عیان به چشم ما آیت مجد و سروری
56. شنیدم پادشاهی را به یونان
57. زن فرخنده ای نامش مبارک
58. نازک اندامی سرا پا دلربا
59. بر سلامان جمع شد اسباب جاه
60. صد هزاران حیله ای در کار شد
61. سعی کردند سعی ها از حدّ بیش
62. چون سلامان روز بعد از خواب خاست
63. چون سخن در حدّ باریکی رسید
64. شاه با آئینه گیتی نما
65. چون سلامان از پدر دلتنگ گشت
66. بهتر است در کاربندی عقل را
67. که تواند از حریفان بسُراید آن ثنائی
68. سالؤبدی شور و ولوله جهاندا نینوا حسین
69. اؤلوبسان عرش و فرش ایچون سفینه نجات حسین
70. در کجا خواهر برآرد اسب شاه
71. باغ جنّاتین ازل شاخهء اعلاسی منم
72. لشگر جور و ستم عالم امکانی گؤرون
73. خوش بود این داستان آید به گوش
74. در جفای ظالمان بر شاه دین
75. او چو فرزندی بنام عون داشت
76. قاسم نورسته از باغ حَسَن
77. نوبت نسل پیمبر چون رسید
78. شاه را چون رفت ماه اندر محاق
79. نوبتی چون بر بنی هاشم رسید
80. این چه شوری دائماً در حلقه مغز سر است
81. همائی تیز پروازم ز بالم سایه بان دارم
82. بازگو ای بلبل طبع روان
83. چون اسیران حبش آن بانوان
84. ای خسته را به شفاعت دهی شفا
در ستایش خدا
سپاس و حمدِ آن دانای یکتا
وجودش در همه اشیاء هویدا
که مغز ناتوانان در مهابت
ازاو هرلحظه ای آمد توانا
زبان را داده است نطق و بیانی
به فضل و حکمتش آورد،گویا
که از گنج کرم درب خزائن
معیشت را بر او کرده مهیّا
وجود ما نهاده آن عناصر
در اصل امتزاج هفت آبا
یکی آبی بُوَد در آفرینش
که جاری گشته در عالم هویدا
همان آبست اصل فاطمیّت
که آدم عالم ازآن گشته احیاء
علی گنجینه اسرار خلقت
که برعلم خداوند است دانا
محمّد مصطفی ختم نبوّت
که نام اظهرش اسماء حسنا
علی شد،مظهر لطف الهی
به رمزآفرینش،چشم بینا
چه گویم با همین فُقد بضاعت
علی گشته است از تعریف بالا
محمّد گشته شمع آفرینش
از او یابد شرف تأیید معنی
ازتأیید معنی
یکی پیر کهنسالی در عشقم
که فکرِ بکرِ من گنجِ هویدا
به شور آید اگر امواج دریا
نماید هرچه دارد آشکارا
که انوار خداوند حدیّت
تجلّی کرد خود درطور سینا
چنان آمد در آن آئینه ناگه
به حُسن خود همی کرده تماشا
بدین فضل و حِکَم آمد سخنور
بسان بلبلی در لفظ گویا
بفرمود ای حبیب من کجائی
بیا خلوتسرای خاک بطحا
که پشتیبان منم در هر مهالک
مقامت کرده ام اوج معلّا
منم دریای رحمت لطف بی حدّ
بیا آور تو آن اِنّا فَتَحنا
همانا پرچم ات شد ظلّ ممدود
پناهنده بدان فغفور وکسری
به حکم تو بشستم رخت عصیان
هر آن عاصی زمن کرده تقاضا
به شرطی که کند خود پاکبازی
ز هر لغزش خطا باشد مبرّی
به نطق آمد محمّد ختم مرسل
که ای نامت به عالم شد مطرّا
به امدادت شود هرمشگل آسان
به اسماء ات بُوَد دردی مداوا
دعایم مستجاب آور خدایا
که نام مستطابت خیر عقبی
زعصیان و گناهانم گذر کن
به ویژه روز محشر حشر کبری
به هرکامی بریز،از آب لطف ات
از آن آب حیاتِ بس گوارا
به حقّ ذات پاک کبریائی
که مأیوسم مگردان روز فردا
زهول دوزخ و صحرای محشر
نشستم روز و شب پای تمنّا
در ستایش خدا
خداوند و دادارِ روز شمار
که طاعت بدو واجب آمد به کار
حکیم موّفق به راز درون
از او دیده ها گشته دریای خون
کریم و رحیم است او دستگیر
به عذر خطا بوده پوزش پذیر
خداوند دانا و فریاد رس
که دستی برکُنه اش نیاورد،کس
به نیش یکی پشه آورد پای
چو فرعون و فرعونیان را ز جای
پسِ پرده ای دل ندانم که هست
برآرد سخن خود ز بالا و پست
مرا جز فراقش که فریاد نیست
سخن ها بگویم که در یاد نیست
برآمد به حکم اش یکی شیر مست
دگر روبه آسا و بی پا و دست
ز دود و دخان گلشن آراسته
ز هر گلبنی نوگلی خاسته
هرآنکس به درگه برآرد قدم
سپارد جهان بر دیارِ عدم
روا کی بود؟تا برآرم عَلَم
که با نام او نامی از خود برم
چگونه برآرم من آن لفظ نغز
نداده مرا طبع حسّان و مغز
ولی شاکرم لطف پروردگار
برآورده ما را بدین کارزار
از آن در جهان گشته ام شادکام
هرآنچه ببینم برآرم نظام
نهیب آورد گر به گردانکشان
به فرمان او برنیابند امان
اگر اهل زور است او شیرگیر
و یا اهل فضلی به تدبیر پیر
بدو رحمتی برگشاید چنان
به حیرت بماند چو نام آوران
به دست کرم مشگلی برگشاد
غم و غصّه را خود به یک سو نهاد
هرآنرا برآورد بدین چوب دار
دمی برنیاید به جان پایدار
اگر از مهالک رهاند کسی
در آن خیره مانند مردم بسی
به کشتی توفیق دارالسلام
نشاید برآید همی خاصّ و عام
اگر لطف او باشد اندر ورای
نجنبد یکی برگ خارا ز جای
به دنیا اگر مستحقّ است کس
ندرّد از او پرده از پیش و پس
براو برنشاند چو باران دِرَم
بشوید زدل رنگ آثار غم
اگر بنده آید به عصیان و جنگ
بسان یکی کاه ریزد جو برگ
هرآنکو بود شخص ثابت قدم
نباشد براو تا به حشرش عدم
ازآنکه بدو لطف توفیق داد
هزاران گره ها زدلها گشاد
هرآن بنده ای پیشگاهش نشست
درِ رزق و نعمت براو بر نبست
هر آن پادشاهی بود سرفراز
بدرگاه عزّش برآرد نیاز
زکردار خلق اش نشد خشمناک
که عذر آوران ازگنه کرد پاک
ز دریای علم اش جهان مختصر
که در پیش فضلش نیاید نظر
دهد مرغ را روزی ازحدّ بیش
به ماهی رساند همی کام خویش
چو مستغنی آمد زطاعات خلق
که واجب برآمد عبادات خلق
نظر داردش بر یکی مار و مور
شب ظلمت آرد یکی ماه نور
یکی را متوّج به تاج کیان
دگر را بکوبد به پتک گران
چو اعضای پیکر از او برنشست
سپس ابروان در رحم نقش بست
در ستایش خدا
ای جهان گذران زیر چنین مُهر و نگین
از ثری تا به ثریّا،به یسار و به یمین
خیره از بوی دل آویز تو عطّار ختن
مانده در حیرت آن چرخ نگون عرش برین
شرحی از وصف تو جانا،نتوانم خجلم
که فرو مانده درآن قائمه صورتگر چین
تَرک فردوس نمود،عقل کهنسال ازآن
روی زیبای تو دیده است چنان ماء معین
پادشاهان که ز درگاه تو یابند مقام
قیصرانندکه از نام تو دارند نگین
شاکر پادشهم دست و دل آرد به ظفر
به دلِ عرشِ برین طعنه زند چرخ زمین
گه به امداد،یکی طفل برآید به شبی
که در آن رحم و نهانخانه بخفته است جنین
گُهر حمد برآرند به آواز حزین
کرده اند گوهر تحمید به خاشاک عجین
برده است روز و شبی خاصّه نسیم کرمت
زیراین طاق زبرجد ز همه مهُرهء کین
هرکه افتاد درآن رزمگه جنگ تو یار
گشته در ملک جهان طعنه شیران عرین
رفته میزان سخای تو بدان اوج فلک
حمکران عدل تو بوده است و ترازوی وزین
اهل دل عاشق یارند و صفای سخنی
عارفان طالب شعر و گوهرهای متین
در ستایش خدا
مائیم و دست درگره زلف گره گیر یار
شاهین بخت برآید،مددِ بخت کامکار
شکر و سپاس منّت و عزّت خدای را
عالم به پیشگاه جلالش به اعتذار
آن صانعی که برآورد به حکم بی مثال
افزون نعمتی که عدد،ازحدّ بی شمار
گشته چراخ دیدهء ما به فضل و حکمتش
گوئی چو اختران سماء بر یمین و بر یسار
روزی چو ماه برآرد،شبان قیر فام
در اقتضای حکمت او عقل در حصار
سُبحان الذی یَحیی اَلارض بهِ مَطرٍ السماء
و یُثبّتُ الجِبالِ فی الارضِ بالوَتَد اَلمهارِ
آز نی،شکر برآورد،از نیام خاک
گاهی که گلشن اعلاء از بساط خار
فرمانروا و حاکم مطلق در دیار جان
رزّاق آدم و عالم،خلّاقِ بردبار
گردن نهاد گردش این پیر ژنده پوش
بر امر ذات منیع اش گشت خاکسار
هرکس نصیب و قسمت خود می برد از آن
روزی خورند به قعر زمین مور و شاهمار
شرح مقام و منزلت اش چه حاجت است؟
گشته است بساط کشور عالم از او پایدار
در ستایش خدا
گیتی مرا به شهد نصیحت،کامکار کرد
کام و مراد من آورد،رستگار کرد
شهد مراد به دل و لب نهاده ام
پیری چنین برآمد و شیر خوارکرد
آورد خدیث سکندر و دارا و رومیان
ازآن نصیحت چندی گوشوار کرد
طبعی روان چو آب فرات و دجله داد
بر پای من،چو اختر پروین نثارکرد
دی رفت ز گردش ایّام،بهار نو رسید
گردون بساط ملک جهان،زر نگار کرد
من بلبلی ز باغ الستم در سرای دهر
طبعم بهار خرّم و گلشن اختیار کرد
آن دود سینه و آه جانگداز من
لؤلؤ به شاخ برآورد شاهوار کرد
بخت سیاه من ای دل زوال یافت
گردون به اشهب روزم سوار کرد
در عالمی که پر از خار گلخن است
مسکن میان خرمن گل،لاله زار کرد
بودم حضیض خاک مذلّت،باخار همنشین
دستی برآمد و عزیز روزگار کرد
من شرمسار نعمت الوان و زرد روی
ازآنکه دست طبیعت زر نگار کرد
در نور و پاکی نیّت،ظنّ بد مبر
ایزد مرا ز روز نخست حقّگزار کرد
خاضع چو ماه فلک،خاشع چو اخترم
خورشید خاور حقّ ام زیر بار کرد
اصل و تبار و جوانی به چیزی نمی خرند
گردون اگر چه نژادم والا تبار کرد
اجر و جزا و ثوابم به امیّد اوست
موعد به باز خواست،روزِ شمار کرد
در کار مرغ و ماهی و آدم همچنان
ناموس خویش به کرامت سازگارکرد
هرچند به قدر منزلت اش طاعت نکرده ام
اعمال من به جهان سند اعتبار کرد
رفعت به طاعت امر است پیش او
بی شک مقام مرا به مُلک استوارکرد
مستغرقم به لوث گنه در سرای خاک
دریای وسعت فضل اش امیّدوار کرد
اکنون خلیفه ارض ام از بارگاه او
عرش برین ملک زمین افتخارکرد
در غم نهاد ادهم شب را فریدون روز
پرویز عیش را صنما تار و مار کرد
هرگز نرفت زخاطر،افراسیاب دهر
آن رخنه ای که به دشمن،ذوالفقار کرد
ای دل کسی خلاف شرع محمّد نشست
حرمان و یأس برآمد،جهنم رهسپارکرد
جنّت سرای و محفل خوبان روزگار
ای دل بیا که بنده صالح کامکار کرد
مسجود خاصّ مَلَک بودم و افلاکیان
جشنی چنین به منزلتم برگزار کرد
جانم در انتظار شعاعی به لب رسید
بس ناتوان ز دل و جان،انتظار کرد
برگِرد کعبهء دل،احرام از آن ببند
چون کعبه ایست که حقیقت کردگار کرد
این را به حکم جوارح در کمین نهاد
آنرا خلیل به عمارت پُرنگار کرد
عمری به سیر و سلوک گذشت از آن
شکر و سپاس مرا،جهان بختیار کرد
پیغمبری که مقامش عرش کبریاست
مارا به پای خدمت جان نثار کرد
آن تار عنکبوت که دیده و شنیده ای
آب دهن به حفاظت بندِ غار کرد
مس وجود من آمد زرّ جعفری
ایزد زر و جوهر مرا صد عیار کرد
فی الفور به جوش برآمد دریای رحمت اش
از حادثات جهان،در حصار کرد
از خاکپای نبیّ و علی مرتضی بسی
خود سرمه ها به دیده من غبار کرد
در ماجرای نبوّت حضرت،خداوند کبریا
صیّت مشیّت مطلق آشکار کرد
فرماندهی که نظام جهان به حکم اوست
حاسد به اوج ذلالت تار و مار کرد
دیو و ددانِ پست و خرده گیر را
در حیرتم که چرا بی مهار کرد
سِیر مدار و ترکیب ستارگان آسمان
خوش آیتی است که مرا هوشیار کرد
آن اسب دولتی که کمین بندگان نشست
مشگل بود که دوباره زیر بار کرد
نظم جهان و عالم امکان انتساق یافت
کز صانعی که همان لیل و نهار کرد
انسان ز قطره ناپاک صُلب برنوشت
اعضا و چشم و گوش سازگار کرد
جنّت نوشت به طاعت عاشقان شب
دائم سجود،عارف پرهیزگار کرد
صیّت کلام من آمد لاله زار مصر
گوئی که باد صبا قصد انتشار کرد
خواهد به حال حیات دست روزگار
نقد کلام من به جرائد یادگار کرد
مائیم به نام پاک تو جانا جان فدا کنیم
بدبخت آنکه تکیه بر مستعار کرد
«طیّب»کمال قدرت او کی توان شناخت؟
ما را به نام نامی خود بیقرار کرد
در نعت حضرت نبیّ اکرم (ص)
بی یاد تو کی؟آید بر قلّه پیروزی
آنکس که زنام تو آورده سخن ابتر
بی مهر تو هر لحظه دوزخ بود این عالم
در مغز و دماغ من جوشیده همین جوهر
با ظلمت قهر تو شام است شب تیره
با نور جبین تو باشد رخ صبح انور
صد معنی باریکی لیلای سخن دارد
واقف بود آنکس که شوری بودش در سر
برتارک خورشید است تاج سر ما امروز
در تهنیت اش پر شد از شهد فنا ساغر
برچینی اگر روزی دامان شفاعت را
ما را که شفیع باشد؟در روز جزا محشر
در روز جزا جانا بر یاد کسی باشی
بر مِهر تو در حسرت چشمِ دل او بر در
یا ربّ چه شود؟روزی این شاعر کم مایه
باشد که به کف گیرد از معرفت اش ساغر
گوی سبقی بردی«طیّب»به دل آرائی
تا حشر عقیم آمد با نظم تو هر مادر
در حدّ تو می باشد هر گونه سخن گوئی
کم گوی ازآن مِدحَت حقّ است ثناگستر
از شهد لب شیرین حیف است سخن گویم
از آه دل پرویز پیچیده در این مجمر
خون جگر دارا جاریست در این گلشن
یا خون سیاوش است با لشگر نام آور
صیاد اجل آید سودی ندهد زاری
گر زال زری باشی در قدّ و دل و پیکر
بر باد فنا رفته صد غنچهء این بستان
ازما که نه برماند جز پشته خاکستر
شد سینه پر دردم آتشکده گُشنَسب
چون مهر و وفا رفته،مانده است تَف آذر
در کلّه کیکاوس نقشی بود از ساغر
دست فلک اش اکنون بر او شده خنیاگر
در نعت حضرت نبیّ اکرم (ص)
با دیدهء دل دیدی ایوان مدائن را
آن کاخ جلال آخر،ویران شده است یکسر
آن جا زغن و جعدی القصّه فراخواند
آنرا که در این عالم،دارد هوسی در سر
لب های شکاف کوه صد ناله چنان دارد
ماتم زده می گرید با نای و نی و مُزمَر
خوش بود خرابی را،می دید کی و جمشید
در ملک فریدونی این نقشه و این منظر
بر باد فنا رفته صد کوکبه و عزّت
نه سیرت خوش مانده،نه صورت صورتگر
پستان فلک خشکد،ازحِقد و حسد آری
فرزند چو من بیند،در علم و هنر دیگر
از جور فلک یا ربّ ماتمکده شد عالم
نه نرگس چشمی ماند،نه قدّ و لب دلبر
از دجله و هامون پرس حال دل کیخسرو
با تیر قضا آمد صد نیزه و صد خنجر
یاران پری چهره ترک دل و جان گیرند
نه آب رخی مانده،نه دلبر سیمین بر
آن فرّ و شکوهی که در کشور افلاک است
آراست از آن زیور صد کشور اسکندر
دیدی جسد خسرو با مور هم آغوش است
نه تاج بماند و تخت،نه زیب از آن زیور
در نعت حضرت خاتم الانبیاء و ویرانی کاخهای قیصران و بی وفائی دنیا
این طبع روان من یا ربّ چه؟ توان دارد
مدح دگری گوید برحضرت پیغمبر
من مدح کسی گویم،آنرا که به جان و دل
جبرئیل امین گشته بر درگه او چاکر
او طیّب و او طاهر او ظاهر و او باطن
با مُهر نبوّت شد بر مُلک جهان سرور
در حُسن رخ حضرت عالم متحیّر ماند
چونان متحیّر شد در حُسنِ رخ ِداور
کُه را نبود طاقت با آنهمه سنگینی
یک لحظه به جا ماند،از هیبت آن لنگر
یاد آور از آن روزی هنگام ولادت هم
طاقی بشکست آخر از کوکبهء قیصر
با حکم دل آویزش گردونه همی چرخد
نُه طاق فلک هردم برخطّ یکی محور
با نور جبین او عالم شده است مشعل
باشد که دلیل آرم من تابش هفت اختر
ثبت است ز جان روشن اعجاز شب معراج
حاجت نبود جانا تا اینکه کنم باور
احکام همه مرسل انشاء تو می باشد
جز تو که کسی باشد هم منشاء و هم مصدر
آن شاخ رسالت را صد غنچه برآراید
شهد و شکری باشد در غنچه یکی مُضمَر
هر لحظه برآراید گلزار نبوّت را
شاخ و شخ نوباوه،تاج گل نیلوفر
یک شعله ازآن قهرت آتشکده دوزخ
یک قطره ازآن مِهرت سرچشمه آن کوثر
با نور رخت روشن آفاق جهان هردم
چونانکه بدین نامت دیباچه این دفتر
از وصف جمال تو آری نتوان گفتن
گر ملک جهان باشد هر لحظه ثنا گستر
در نعت حضرت رسول
ای صحبت اعلای تو در عرش برین باد
ای کشور بی حدّ تو در زیر نگین باد
هرچند خطر روز و شبی در چپ و در راست
الطاف مزید کرم ات دستِ معین باد
در رفعت ایوان تو آن خیل ملائک
تا شام ابد روز و شبی مرغ حزین باد
غافل همه در وهم لب و خال تو افتاد
جانا همه خال تو از علم یقین باد
آن گوهر درّدانه که در هجر برآمد
در گردن هر اهل دلی عِقد ثمین باد
از خاک حضیض تا به لب اوج ثریّا
در آتش عشق تو در قرب و یمین باد
فردوس که گویند نه آن جنّت العلاء
در سایه تدبیر تو ای ماه زمین باد
ای دل که تو را داد جهان نطق و بیانی
اشعار تو دائم سبب قوّت دین باد
برما بگشودی نظر لطف خود ای یار
چون محرم اسرار تو آن روح الامین باد
آیات ظفر همّت والای تو آمد
اسماء خداوند جهان مُهر جبین باد
هرکو که خلاف ره انصاف تو بررفت
در دایره رحم و شکم،بار جنین باد
معمار ازل طاق زبرجد که بنا کرد
بر نام مصفّای تو این حصن حصین باد
ادریس خیال تو که آورد محبّت
بر میل1شما چشم و دل حادثه بین باد
بر دل نتوان گفت زاعجاز مسیح ات
از دایره بیرون که بشد،سِحر مبین باد
آن مریم اندیشه ممتاز تو بوده است
بر خلق جهان گوهر اعلاء و ثمین باد
برحبل متینی که زدیم چنگ محبّت
عالم همه در زیر چنین حبل متین باد
1-مفتولی که برچشم می کشند و کور می کنند
در نعت حضرت رسول (ص) و علی (ع)
ای رفعت و مقام ات شد انتظام عالم
ای نام نازنین ات فخر ملوک و آدم
مجموعه ای از عالم،دیباچه ای زآدم
در نام پاکت ای دل،گشته است لوح مُدغمّ
عیسی مسیح که گویند از نام پاکت آموخت
هر فضل و هر هنر را از حدّ فزون و یا کم
بر ما بگو شاها از وسعت کرامت
شد شاعران عالم در ساحت ات معظّم
از وصف ما نگارا البته بی نیازی
در پیشگاه عامه،امریست چون مسلّم
زلف عروس نصرت آراسته در مهالک
باشد نشان عزّت در لابلای پرچم
جائیکه حکم جنّت با نام توست نافذ
محروم کی؟توان بود از لطف آب زمزم
فخر و سعادت است آن مِهر تو گر،بگیرد
ور نه که بیمناکم از آتش جهنم
ملک جهان هستی زیر نگین ماهت
ازآن نظام گیرد ملک خدای اعظم
کی؟می تواند عالم در جنگ برستیزد
گوئی که تیر گم شد در جنگ و رزم رستم
فتح و ظفر نصیب دلخسته ای چو من شد
شکل و شمایل ازتو دارم به مُهر و خاتم
با فهم خُلق و خویت احوال من دگرگون
اوصاف ذات کبریائی در لوح دل مجسّم
پاکی صداقت آموخت عیسی مسیح جانا
هرچند دست برآورد از آستین مریم
تا هست ملک عالم،ما عاشقان رهین ایم
دین خدای عالم چون گشته از تو محکم
چون بوستان بزمت مدهوش کرد ما را
کرده تمام امرت خیل سحاب بر هم
گوی سبق ببردم هر چند در فصاحت
در پیشِ پیرِ نطق ات دل گشته بی تکلم
هر بلبلی که بینی در گلشن محبّت
بی شوق ماه رویت عاجز بماند از دم
عاجز شد از ثنایت خیل ملائک امّا
بر ماست آن تحیّت حکم قضای مُبرم
چون تو فلک نیاورد بر کارزار دوران
از صبح روز اشهب تا شامگاه ادهم
تا روز حشر جانا هر لحظه رستگاریم
مدح شهی1 که ما را کرده است چون مکرّم
در دفتر ثنایم ثبت است حروف ابجد
در مکتب صدارت گشتم چو پیر اعظم
شمّ ادب بباید شرح مقام شاهی
در فطرتم نهاده چرخ فلک چنین شمّ
یا ربّ به حق شاهی خیبرگشاد دست اش
ما را رهان ز فتنه از آفتی دمادم
تضییع کرد ما را چون باد آن خزانی
افسوس از این مزارع چون لاله زار خرّم
بهتر بود بمیرم تا روی کس نبینم
فرهاد ازاین طبابت بی سود گشت مرهم
با آنهمه مهارت غافل ز روز مرگم
فریاد از این معارف برما نوشت مبهم
قدّم چو سرو بوده آراسته و مزّین
در خدمت تو شاها همچو الف مرخّم
گیتی خراب گردد با چرخ چنبرین اش
سودی ندید روزی بر ما نشاند ماتم
فرخنده باد «طیّب» این طبع عنبرین ات
بردفتری زحکمت دیباچه کرد منضم
چرخ زمان مداوم خون ریزد از مظالم
گریه به خون ناحقّ در ماهی از محرم
1-منظور ازشاه در این قصیده حضرت رسول (ص) بوده است
حَبل المتین در نعت حضرت رسول (ص)
ای که آراء مُنیرت،خلق را حبل المتین
کاخ ایوان جلالت،مقدم روح الامین
ازسوی فیضِ جلالِ ذاتِ پاک سرمدی
شد مسمّی،نام پاکت رحمت للعالمین
طاق ایوان جلالت برکشیده آسمان
مُهر آثار نبوّت،نقش دارد برجبین
گشته است،فرمان و حُکم ات دائماً امر مطاع
در بساط ملک شرعیت،در یسار و در یمین
پادشاهان حرز بسته،نام میمون بر نیام
نقش باشد خاتم و مُهرت سلیمان را نگین
رأفت و مهر و محبّت،خصلت پیغمبری
برده است ازخلق عالم،آنهمه زنگار کین
برگرفته شهرت و جاه و مقام و منزلت
کشور اقصای عالم،از حبش تا روم و چین
بُرج او ادنی ز نورش فائق آمد بر قمر
دُرج و کان معرفت از علم او درّ ثمین
خود خدنگ قاب و قوسین را گشاده از کمان
لاجرم ابروی مِهرش در نهایت درکمین
گشته است برآسمانِ لی مع الله عارضت
آب زمزم کوثر و یا چشمه ماء معین
در چمنزار دیانت باغ رضوان و اِرم
قدّ شمشاد تو گشته قدّ سرو راستین
زورق ایّام را دامان رأفت بادبان
بوده است مِهر نبوّت دائماً در آستین
جامهء پاک ولایت راست آمد بر علی
برد زنگارم غمی،از مردم اندوهگین
دفتر اشعار «طیّب» را طرفداران حقّ
روز و شب خوانند هردم خود به آهنگ حزین
در مدح علی بن ابیطالب(ع)
تا کی؟از زیبا رخان و سرو قدّان جهان
تا کی؟از آرام جان و دلبران جان ستان
تا کی؟از خورشید رویان جهان دلبری
تاکی؟ از زلف سیاه و تنگی مُهر دهان
تاکی؟از چشمان نرگس گوئی از ابرو کمان
تاکی؟ازلعل بتان و آبروی جسم و جان
تاکی؟از جمشید و نوشیروان و کیخسرو و زال
تاکی؟از یعقوب و محمود و بلاش و اردلان
تاکی؟از اکوان دیو و رستم و هوشنگ جان
تاکی؟ازجام بلور و خندهء می کز سرور
تاکی؟اندر وصف حال ساقیان کامران
عمر من اکنون ز هشتاد است مزید
جز ز ده از من نماند،دفتر اندر داستان
مدح شاهی را برآرم تا به روز رستخیز
عرشیان مستظهر آید فرشیانش مستعان
سینه چون مجمر برآرد پر حرارات عود سوز
عود گشته مِهر او تا روز محشر جاودان
قوّت دست ظفر در آسمان ها روز جنگ
قهر کافر سوز باشد از کران تا بیکران
روی آرامش کجا؟بیند عدو در کارزار
جان و تن ریزد ز قهرش روز روشن هر زمان
هیبت اش پشت یلان را بی محابا بر شکست
از محبّت دوستانش دائم آمد در امان
پادشاهان را مطاع و اهل ایمان شد مطیع
در صف ایوان او صد خسروان و قیصران
لرزه بر اندام دشمن دائم از پیکار او
سرمهء خاک و غبارش برده است نام آوران
از نهیب تیغ برّان لرزه بر اندام خصم
خرمن آتش برآرد قوّت تیغ و سنان
غرّش از برق جهان و هیبت از شیر ژیان
تیغهء دشمن شکافش برده از گُردان عنان
مِدحتی را گفته ام بر خاصّ و عام
ذوق مشتاقی رود هر لحظه ای تا عمق جان
گر برآید دست انصاف و مروّت از علی
لؤلؤ هرگز برنماند قعر دریا جوف کان
گر جهان را داده است اطلس و یا از پرنیان
قسمت ما را همی داده است گنج شایگان
صف نشینان خاک روبند چون گدا در آستان
رحمت اش بی منتهی و بخشش او بیکران
شد شعاع تیغ عالم سوز قهر و هیبت اش
خصم را چون شمع سوزان و نهیب آسمان
عدل او ساطع برآید چون شعاع آفتاب
گرگ و میش آسوده خوابند بی نیاز از هر شبان
با وجودت کی برآید رزم و جنگ
رستم اندر فکر باشد بگذرد از هفت خوان
دشمنان جان به کف از لطف بی حدّ خوشدل اند
دوستداران از نشاط روی او اندر ضمان
با چنین کان محبّت با همان دریای فضل
بی وفائی از درش هرگز نبینی بی گمان
لاجرم در پیشگاه عزّت از فضل و شرف
سیرت آموز تو باشد صد چنین نوشیروان
باد عدلی گر بخیزد از گلستان علی
ذیل کوه و دشت گیرد بوی باغ و بوستان
در بساط هفت گردون هفت کشور مستدام
حکم تو نافذ برآمد همچنان آب روان
هر که نقد مِهر تو در دل ندارد کافر است
عمر ضایع کرده است در معرض باد هوان
شعر حسّان سرفراز آمد به درگاه نبیّ
گنج الفاظم کنون در پیش حضرت رایگان
با غلام اهل دل شرط وفا داری برآر
گرغلامی بی هنر باشد ز درگاهت مران
کافرم گر دل بپیجم از نشاط روی تو
غیر مدح تو نیارم خامه گیرم در بنان
گر ز فردوسی طوسی ماند الوان دفتری
مدح تو ازمن بماند همچنان در داستان
یاعلیّ
علیّ اعلا،علیّ مرشد،علیّ رهبر،علیّ سرور
سپهر واژگون گشته است بدو هر لحظه فرمانبر
شهنشاهی که خیبر را به یک حمله فرود آرد
بساط چرخ را بینی بر او گشته یکی مغفر
در ایوانش مَلَک کرده شب و روزی صف آرائی
صف دیگر درآن بسته هزاران بنده و قیصر
زهی لطف و وفاداری زهی فضل و جهانداری
ازآن رو کشور عالم به پیش اش بنده و چاکر
زهی مجد و جلال او زهی فضل و کمال او
که در اوج سرافرازی یکی ماه است خود انور
گدا را خاصّه می بخشد نگین تاج سلطانی
بدین لطف مزید او کسی کمتر کند باور
عدو را می دهد فرصت به وقت جنگ و خونریزی
غلط باشد نگویم که،بر او بخشد یکی خنجر
در اوراق مه رویش یکی الطاف یزدانی
به نام نامی اش آید همی دیباچه دفتر
علیّ قادر،علیّ قاهر،علیّ ظاهر،علیّ باطن
علیّ طیّب،علیّ طاهر،علیّ مولا،علیّ سرور
سحاب رحمت ار گویم غلط گفتم که معذروم
که دست زر فشان او،همانا کیسهء زرگر
به درگاه شهی آیم از این درماندگی روزی
که لطف کمترین او لئالی گشت و بس گوهر
چه گویم مدح شاهی را بدین افسردگی یا ربّ
که در وصف اش مَلَک «طیّب» بود دائم ثنا گستر
بدین شایستگی شاها عجب باشد خدا خوانم
که در ذات تو می بینم صفا و لطف آن داور
که باشم من دلیل آرم الا شاه قَدَر قدرت
که با نام تو می گردد بساط گنبد و اختر
گواه صادقم باشد در این وصف و دل آرائی
به حکم مصلحت خفتی شبی در جای پیغمبر
به هر نقش نگین تو در حیرت مانده است عالم
بنازم برچنین شاهی که دارد نقش صورتگر
مزیّن کرده گیتی را به عدل و داد و انصافش
مفخّر کرده عالم را به نور غیب سر تا سر
نهاده پرچم ایمان به اوج مُلک دینداری
ثبات دین و ایمان شد همی در کار او مُضمَر
شب ظلمت اگر آئی بدین وادی گمراهان
که روی ماه او باشد تو را سر منزل و منظر
اگر خون دلی باشد ازاین دنیای دون پرور
به مهرت شهد می نوشم ازآن پیمانه و ساغر
قسمت دوم
سنگی زمحبّت ها برسینه همی کوبند
بر پای تو می ریزند اعضا و دل و پیکر
شیران وفا پیشه آرام نمی گیرند
در عشق تو می گیرند صد آتش و غم دربر
مهرتو بدین سینه عودیست که می سوزد
آه دل مشتاقان برخواهد از این مجمر
گر میخورد این عالم خون جگر دارا
پژمرده ازآن باشد چشم دل خنیاگر
بر باد فنا رفته تخت وکُله کسری
کو آب رخ رستم،کو سطوت اسکندر
تا کوس ولایت را بربام جهان کوبند
با نام تو می باشد اسلام،بلند اختر
این عقل فرومایه در کوی تو عاجز ماند
عشق است در این عالم،بر ذات تو شد مظهر
اشعار توای «طیّب» مدح است و دل آرئی
آتش بنهاد هردم بر لوح دل کافر
برحُسن عمل نازد هر بی سر و هر بی پا
نام تو شفیع آرم روزی که شود محشر
فردوسی طوسی را مدحی بود از محمود
ممدوح من است یا ربّ جمجاهی آن حیدر
در مدح علی بن ابیطالب(ع)
برون آئی از این دنیا،هزاران نوع جهان بینی
از این سرگشتگی جانا،رهی خطّ امان بینی
به یک سو میرود ظلمت،به نور دیده مولا
منوّر عالم امکان،زمین و آسمان بینی
ازاین قندیل نورانی،ازاین خورشید عالمتاب
علی را معتبردائم،بدان چشم عیان بینی
سریر انبیاء باشد به اوج عرش سبحانی
علی را سُدرهء عالم،مقام و هم مکان بینی
کلام عارفان باشد،پناه خاصّ درویشان
به ایوان جلال آخر،هزاران نیمه جان بینی
محرّک خالق عالم،خداوندیست بی همتا
علی را بر دل عالم همان روح زمان بینی
به اوج کوه آمال و به قعر بحر بی پایان
زالطاف فراوانش هزاران جا نشان بینی
دلا خورشید این عالم خجل شد از مه رویش
ثناگوی جمال او زمین و آسمان بینی
گدا را سلطنت بخشد علی بن ابیطالب
همانا ملک دل گویا کران تا بیکران بینی
کشیده انبیاء چون صف،به صدر کاخ ایوانش
زشاهان جهان پیش اش بسی نوشیروان بینی
نهایت لنگر ارض است سماء و بحر بی پایان
زعرش و فرش این عالم،علی را بس گران بینی
به حمد خالق منّان شب و روزی در این بستان
گل خیری و ختمی را به صد لحن و زبان بینی
اگر برکربلا ای دل،گذر افتد شب و روزی
زمان پر ناله و شیون،زمین پر آهوان بینی
عطش تا استخوان سوزد،عجب این تشنکامان را
که زینب را در این سودا،همی کهف امان بینی
به یک سو ناله خواهر،به سوئی شیون مادر
به خون آغشته دامن را،دلا از عاشقان بینی
زتنجیم فلک پرسی در این ایّام ظلمانی
زحل با اختر کیوان،همیشه هم قِران بینی
لایق آمد جانشینی برهمان پیغمبری
مرحبا شاهی کزو هردم دگرگون کشوری
آسمان فتح و عزّت آستان سروری
تا جهان است ماه و خورشید و فلک
صد هزاران رنگ دارد پردهء نیلوفری
مِهر تابان علی در آسمان معدلت
مصدر عدل و عدالت در مقام داوری
معدن و کان مروّت مظهر حجب و حیا
مخزن فخر و شجاعت در همه جنگ آوری
با چنین طبع روان و با همان لطف بیان
خوش بود گر من برآرم سرّ چرخ چنبری
ازجمال و جلوه او نور ذات سرمدی
شرمگین است دائماً خورشید ملک خاوری
با چنین لطف و قداست،با چنان زهدی علی
لایق آمد جانشینی خاصّه بر پیغمبری
فخر بر من تا ابد مدّاح آل حیدرم
گرچه برجوزا رسید در مدح شاهان عنصری
من از آن سرمست گردم تا قیامت مستدام
گر بگیرم روز حشر از ساقیانش ساغری
از فروغ روی او ای دل چه؟استغناست که
در کف همچون منی باشد زجام کوثری
اصل یاقوت بدخشان است شعرم یا که لعل
قدر گوهر کس نداند گر نباشد گوهری
از فروغ روی او هردم منوّر می شود
آفتابی برگشاید بر چمن بال و پری
از فروغ ماه رخسار شه والا نسب
اختران ممهور گشته با نگین چاکری
یادی از روزیکه پیغمبر بفرموده است چنان
جانشینیّ علیّ را بر فراز منبری
پادشاهان صف کشیده صدر ایوان جلال
برگدائیان می سپارد از کرم انگشتری
چشم حاتم کور شد چون دید دریای کرم
موجب حیرت برآمد روح رعیت پروری
در محارب گر نبودی قوّت بازوی او
کی؟بدیدی کشتی توفیق هر دم لنگری
عهد و پیمان وفا را کس نمی آرد به جا
همچو حیدر کی؟تواند کس برآرد دلبری
تا جهان است بر نبیند دیدگاه روزگار
همچو فرزندی که گردون شد،سترون مادری
تیغ برّان اش مگر انگشت شصت مصطفاست
ازمه تابان بدرّد تیره شبها مغفری
قدرت طبع روانم ساقی اکنون مدّعی است
اهل حکمت هم نداند لطف معنی پروری
گه به جنّات برین مأجور دارد دوستان
گه به دنیای عدم سرگشته دارد لشکری
هرکسی با او ستیزد با سنان آبدار
بی گمان از او برآرد بند و بند پیکری
شعله تیغ سنانش در پس گَرد سپاه
آفتاب عالم آرا بین چه؟نیکو منظری
عالمی در حیرت یاد فرامرز شکوه
هرگدا را زینتی برکرده صاحب افسری
شاد کامم جملهء عالم بر آموزد شها
درسی از لطف و صفا،در جایگاه قیصری
شمّه ای از دل برآمد در مقام سروری
طبع در حدّ بلاغت بود و مرز شاعری
مر کب اش بَدر الدجاء و رأیت اش در اهتزاز
از صلابت شادمان همواره ماه مشتری
افتخار خاندان مصطفی و سرور عالی نسب
یاسر طمّار و سلمان یا که صدها نوذری
سرفراز است لاجرم موسی تدبیر شما
در پی ات گوساله ای آورده هردم سامری
صحبت از صفّین برآرم یا که کفّار قریش
یا نشان از ذوالفقار تیغ تیز حیدری
غیراز این مدح علی هرگز نباید برنوشت
گر فرزدق پیش آید بونواس و بختری
آدم و نوح نبیّ را من نمی آرم میان
عیسی و موسای فرعون را به الفاظ دری
تا نگردد چین موئی ازگلستان رخت
عطر گل هرگز نیاید بر مشام عنبری
در مدح علی بن ابیطالب (ع)
هر که درگاه تو جوید برنخواهد ملک جم
هر که آن راه تو پوید،بر نبیند درد و غم
خاک در گاه تو باشد،درد مسکین را دوا
از در و دربار تو فغفور و قیصر محتشم
دفتر اوراق من هرگز نمی گردد قبول
گوشه چشم عنایت کرده ما را محترم
من که؟باشم مدح گویم در مقامات شما
طاق ابروی هلالت گشته محراب اُمم
عنصری گر مدح گفت بر جاه شاه غزنوی
جز مقام و منصبت هرگز نمی پیچید قلم
روز و شب صد بار گویم ای خداوند کرم
بی گمان هر بار گوید چاکران را او نعم
معدلت را پرچمی از لوح جان افراشتی
با وجودت نسخ شد آئین هر ظلم و ستم
قوّت بازو برآری خاصّه در میدان جنگ
کی؟بود نقصان پذیرد یا که از رنگ عدم
گر برآید آن قیامت هول رستاخیز ما
خرّم از آنم که دارم رهبری در پیچ و خم
ما به انفاس مسیحای تو هر آن زنده ایم
ای تو ما را روز و شب هر لحظه ای عیسای دم
بردر ایوان تو نوشیروان کسری نشست
کی؟بود اهل دلان مأیوس باشد لاجرم
کی؟برآید در مهابت با تو جمشید جلال
جاه تو دائم برآرد جاه کسری ها به ضمّ
کی؟ برآرم با وجودت نقش جنّات برین
آرزوی تخت و تاج و قیصر و املاک جم
بهتر آنست لب فرو بندم دلا در وصف یار
پادشاهی که بر او انصاف آمد خود شیم
سرفرازم روز و شب در مدح آن شاه عرب
عالم امکان از او گشته است دائم محتشم
هرکسی باشد اگر از ساکنان کوی او
کی؟فریبد حال او را مال دنیا و درم
جز علی و مصطفی اوصاف ذات کبریا
دفتر اشعار ما هرگز نبیند آن رقم
گوشه چشم عنایت از علیّ مرتضی
سرفرازم کرده در ملک عرب هم در عجم
از شرار و آتش سر نیزه دشت بلا
چون پر طاووس گشته دشت صحراها بقم1
اهل دنیا گر بنازد «طیّبا» برجاه خویش
دولت الطاف او باشد مرا خیل و حشم
سرفرازند جملهء ایرانیان تا روز حشر
کرده اند چون نام پاک مرتضی را بر عَلَم
گشته اند غرق گناه و با دلی امیّدوار
سنگ بر دیوار او هر لحظه کوبند بیش و کم
1-بقم نام گیاهی است در رنگرزی بکار میرود
در مدح حضرت علی بن ابیطالب(ع) و عظمت ولایت
ای آنکه زنام تو،جهان آمده گلشن
گلزار نبوّت ز تو گل گشته به دامن
مرهون تو بوده است شها دین محمّد
با همّت مردانه و آن رأی چو آهن
برخواند برادر چو تو را ختم پیمبر
با آنهمه الفاظ مبین جلوهء روشن
با قهر تو افکند جهان کفر و ضلالت
با تیغ تو مقطوع همه قامت و گردن
ای فخر ملوک عرب و ذریت آدم
شد عزّت بی حدّ تو برخلق مبرهن
خورشید بگشت سرزده از غرب برآمد
با رأی تو از نقطه بی پایهء هاون
آن نور خدا بود که موسی به عیان دید
با نور و صفایش که جهان گشت مزیّن
اعجاز مسیح است که با فرّ تو آمد
بی نام تو افتاد چنان در چَه بیژن
آن نیست امامت که به هر خانه برآیند
تا رأی ستانند ز هر اخرب و کودن
آن است امامت که علی لایق آن بود
نه صحبت شیّاد نه آن همّت رهزن
پیغمبری و شأن امامت نه همان است
باشد به ید قدرت هر صاحب مکمن
با آنهمه الفاظ و دلالت به امامت
هم دوست مقرّ است بدان،هم دل دشمن
بر قامت اولاد علی چرخ قبا دوخت
از بهر امامت نه چنان باید و سوزن
از دولت تابنده و خورشید امامت
شد اصل ولایت همه برّنده و جوشن
«طیّب» پس ازآن حافظ و سعدی که شنیدی
تا هست جهان،مادر ایّام سترون
در مدح حضرت علی بن ابیطالب (ع)
باز برآمد سخن،شرح دل بوالحسن
گلشن توحید را،سرو چنار و چمن
زینت خلد برین،رونق آن مُلک دین
پادشه شرق و غرب یوسف گل پیرهن
شافع روز جزا،حافظ دین خدا
حیدر خیبرگشا،سرور لشگرشکن
قاضی و شیرخدا،کشور دین را بقاء
شاه ولایت پناه،رهبر ویس قَرَن
شهد نصیحت چو دُرّ آمده،اندر میان
ریخته،اندر طبق دُرّ و جواهر سخن
خواست به راه آورد،دشمن خونخوار را
حیف ازآن گوهر و دُرّ عقیق یمن
رفت به باد فنا،ملک سلیمان وقت
مِهر از آن برفتاد،دست و ید اهرمن
بر همگان شد،عیان،قوّت بازوی او
دفتر افسانه شد،رزم زو و تهمتن
شاه ملائک سپاه،خسرو جمشید جاه
سیّد عالی نسب،عالم قدسی سُنن
اختر گیتی فروز،مشعل خورشید سوز
مظهر نور خدا،شمع دل انجمن
قلعه گشایان چرخ،دائم از او شرمسار
عجز برآرند،همه پیش چنین رزم و فن
پنجهء عدلی گشود،آن شه والا مقام
کرد چنان روز و شب،قطع ید راهزن
بُرد به اذن خدا،مسکن خورشید را
نقطه ای از استوا،تا دم سیمین لگن
خاک در و درگه اش،موجب بینائی است
سرمه بُود دیده را،برهمگان موتمن
بحر کَرم بوده است،گوهر دریای عشق
گوهر نایاب ازآن چاره هر مرد و زن
دست کرم از علی،داد نگین شهی
گشت به پیش اش گدا روز و شبی مُرتهن
خرمن انجم بسوخت،همّت والای او
قطع همی کرده است،ریشه هر ما و من
ای که کنی آرزو،پایهء قطب فلک
ذکر مقام علی،زود رهد از محن
عذرکجا؟مانده است،سعدی شیراز را
با همه طبع روان،طعنه برآرد به من
اهل بیان است کسی با همه نام آوری
باز بگوید سخن شرح دل از بوالحسن
گرنبود سوی ما غمزه ای از چشم او
روز قیامت مرا،سوخته بند کفن
شأن ولایت،بُود اصل مسلّم بر او
منکر آن تا ابد می رمد از خویشتن
«طیّب»اگر طالبی حرمت جاوید را
ترک کن اندر جهان،دعوی آن ما و من
صبح ولایت
صبحگاهی توسن همّت برآمد لاله زار
مشعل گیتی فروزِ چرخ شد آئینه وار
صورتی از دلبری گشته بت چین را نشان
طرّه مشکین او بوده است از مشک تاتار
شمع کافوری مگر دارد به دست عیسی مسیح
دائماً لؤلؤ فشانده طرّه شب را کنار
اختران آسمان چون نیزه های بی امان
در چنین نخجیر گاهی ماه گیرد در حصار
شسته است دست طبیعت آسمان را با عبیر
جوی عنبر از زوایای سپهرت رهگذار
کاکل شب گوئیا بر قیرِ کان آعشته بود
رخت بربست لشکر تاریکی از شب های تار
صبح امیّد از پس زلفین شب ها بردمید
خرگه سیمین عالم رنگ دارد آب نار
طرّه پرچین شب از ما چه؟میخواهد مگر
گشته است تا صبحگه نازکدل و اندوهبار
صورت شب را ببینی دائماً چون قیردان
فی المثل زنگی بخندد بر رخ هر هوشیار
کشور عالم مگر با قیر ناب آلوده اند
شب چنان تاریک شد چون گوشه ای از پشت غار
بلبلان مست را دیدم زحکمت باده نوش
شهسواران چمن در ساحت اش مست و خمار
عالمی دیدم منقّش چون جمال حوریان
هیکل موزون ایشان را برآورده چنار
آنچنان لطف و ملاحت سیم قدّان را گرفت
گوئیا بر جلوه آمد صورت و رخسار یار
عالم فرخنده بینی صبحگاهان بی حساب
ارغوان برگ و گلی آورده چون نقش نگار
قطره ها افکنده دیدم همچو شبنم روی شاخ
برگ گل سیراب گشت از لطف باران بیشمار
اسبهای دیده را برتاختم تا مُلک جان
نعمت توحید دیدم کیمیای پر عیار
گوهر و گنج ولایت چون دژ مستحکم است
بی گمان مسعود گشتند مومنانِ کامکار
رهبری شایسته دیدم عارف والا مقام
در کیاست بی نظیر و سیّد والا تبار
عدل او دیدم فراز آسمان نیلگون
معدلت چون کوه ماند در وقار و اعتبار
ساکنان با ادب از نامداران وطن
گشته اند هر روز و شب بر ملک ملّت پیشکار
از چنین بهرام هیبت خاصّه برجیس حیا
نُه رواق چرخ گردون را ببینم یادگار
تا که باشد معدلت در کشور ایران زمین
دستگیرش تا قیامت سایه پروردگار
رهبری باشد که سلطان کواکب همچنان
حلقه های کفش او هردم نماید گوشوار
هرکسی طغیان برآرد یا کند گردنکشی
دائماً سرگشته گردد در بیابان تارمار
تا جهان باقی است نامت در ردیف اصفیا
همّت جان پرورت فهرست روز روزگار
طبع بی همتای من همواره «طیّب» قاصر است
لازم است هردم برآرم دامنی از اعتذار
پیش حلم اش کوه البرز پشتهء بی پایه است
زآن جهت کشور از او دارد بنای استوار
در نعت حضرت علی(ع)
نام پاک مرتضی را خلق درمان یافته
نور پاکش منبعی از نور جانان یافته
بس خبر از منصب اش در طارم اعلاء نبود
صیت او را عارفان در برج و ایوان یافته
کاتبان رازدار و نکته پردازان دهر
نام او را زینت اوراق کیوان یافته
ازکرات آسمان برجیس و ماه و مشتری
از صفای نور او خود را گل افشان یافته
منشی افلاک عالم در مقام هفتمین
برمزار حضرت اش خود را چو دربان یافته
برفراز کشور مُلک جهانش بیستون
این دل سرگشته نامش صدر ایوان یافته
حُسن خلق شهسوار دین و ایمان را فلک
هر زمان دیباچهء اوراق احسان یافته
آنچه در طومار نصرت در نهایت نقش بست
عارفان در دفتر دل نقش لوح فرمان یافته
قاضی عرش و سما در کارگاه معدلت
دائماً در کار شاهان عیب و نقصان یافته
آفرین1 بر صنعت و فن اساتید هنر
نام او در قبضه تیغی خوش عنوان یافته
بر فراز کاخ شاهان،افسرانِ قیصران
چشم دل3 نامی از او منجوق بریان یافته
آفرین بر لطف طبع اش از نشاط روی او
مردم آزاده خود را مرد میدان یافته
پایه دین مبین از هیبت شمشیر او
دائماً از لطف حقّ تحکیم بنیان یافته
جام گوهری
کرده فلک جهان ما،آئینه سکندری
کِلهء آه ما کند،در کف آن شناوری
دیو دلی که برکَنَد،بشکند آبگینه را
این فلک درّنده خو،شکسته جام گوهری
لب بگشای ماه من،با همه لطف سروری
از لب من به در بری،زهر لعاب نشتری
خاک پیاله جام می،از تن و جسم و جان ماست
زآن جهت آن می ام دهد،بوی گلاب قمصری
باد و بلای آسمان،سرزده بر هوا رسد
باشد از آن نصیب من،تیر جهان1 هشتبری
تا که برآید آن فلک قمع بنای ما کند
برقع جام می ستان،از لب جام کوثری
بهرکه،مانده،ای صنم نقش چراغ صبحدم
اطلس شوشترش دهد،دست جهان چنبری
خنده جام می اگر عقده بندِ دل گشود
مژده جان و دل شنید،صحبت بنده پروری
جام می صبوح را،حال و هوای دیگر است
درد و غمت به درکند،لذّت جام گوهری
عمر از آن فزون شود،عارف و قطب خانه را
زآنکه کند به صبحدم،از دل و جان نواگری
احمد عرش هیبتم،پشت فلک چنان شکست
کز پی آن زدوده شد،شیوهء خاصّ سامری
نام و نشان رهبری نشسته روح و جان من
غمز عنایت اش دهد جاه و جلال سنجری
گر به سرای قدسیان،شعر و قصیده در میان
عاشق شعر من بُوَد،سرزده ماه و مشتری
زآنکه عقیم شد جهان،خشک لب مشیمه دان
بر همگان مسلّم است،خاتم شعر و شاعری
بی مددش خزف بود،لعل و عقیقی از یمن
غافل از آنکه عاشقم،طالب یار و یاوری
آب روان دجله است،یا که فرات زندگی
غرق مقام حیرت است،طبع روان عنصری
با دم صبح خرّمی،با مدد سرشک گل
از یرقان رهیده است،خرمن ماه منظری
حقّه نار لعل بین،نور چراغ سرمدی است
در بن شاخ گل از آن،تاج و نشان قیصری
با دم صبح عیسوی،دشت و دمن فشانده اند
عطر گل محمدی،بوی گلاب عبهری
رنگ گل بنفشه را،از گل یاسمن خبر
با گل نرگس از چمن،کرده هوای شوهری
شهد و گلاب شعر من،یا که ز آب زندگی
رفته حلاوتش برون،از لب و مرز کشوری
اختر خوشه زر نشان،در کف جام گوهری
شعاع صبح صادقت کند،از آن دروگری
نور مزید جان بود،لطف شعاع آفتاب
اطلس از آن نشسته است،قامت چرخ چنبری
حاکم حکم شرع،ما محمّد است و مصطفی
«طیّب» از آن برآورد،مدح چنین پیامبری
شیر خدای لم یزل شافع روز محشر است
برهمگان مسلّم است قوّت و زور حیدری
نور و صفای عالم است عاشق حیّ داور است
عمود آهنین او بر سر فرق کافری
این سخنم غلط نشست،از رشحات خامه ام
غلام توست،لایقِ جامهء فخر و سروری
دست تضرع ام کجا؟دامن لطف تو کجا؟
بر همه عاشقان حقّ قبله و حجّ اکبری
یاحسین
به هرسوئی نظر دارد به هنگام صف آرائی
تعالی الله گُهر ریزد دل چون شطّ و عمّانش
دلا چون آتش طور است وجود او شب تاری
به هر جا نور جان بخشد،کف موسای عمرانش
بیا ای چرخ بازیگر به جولانگاهی از عَنقا
بساط لاله می بینی به حکم امر یزدانش
گریبان افق چاک است بدین لطف و دل آرائی
مبرّا گشته این عالم به نور صبح رخشانش
اساس رفعت طاق اش رسیده بر فلک امروز
نبینی این چنین رفعت نه در توران و ایران اش
در ایوان ملکشاهی اگر خسبد دَد و دیوی
در ایوان حسین بینی جلال حُور و غلمانش
اگر نوشیروان کسری بدان مجد و جلال آید
بدین برق تجلّی خود بسوزد رُبع ارکانش
شعاع شمسهء کاخ اش منوّر تا ابد گویا
بگرداند دل گیتی به نور چرخ گردانش
به سرّ حکمت خالق حسین است این چنین عارف
که فارابی و خوارزمی بود طفل دبستانش
جهان را خاتمی بینی بدین رفعت بدین وسعت
چنین عالم نمی زیبد به انگشت سلیمانش
به صحرای تعشّق شد فلک حیران و سرگردان
چراغ عقل خاموش است بدین آثار و امکانش
به خون آغشته شد گیتی به هنگام همآوردی
کز آن دیباچهء وحدت برآمد سرّ عنوانش
صدف هرگز نپرورده دلا هنگامهء دریا
شهید کربلا بینی به آب و رنگ و مرجانش
ازآن خود،خون نشان بینی،دو چشم گنبد خضرا
که دوشم شرمسار آمد،از او خورشید رخشانش
شهنشاهی که در عالم اساس ظلم در هم زد
جمیع انس و جنّ آمد به زیر حکم و فرمانش
رخی چون ماه تابان و دلی چون وسعت دریا
نشان از سطوت حیدر در آن اضلاع خفتانش
شهنشاهی که گر خواهد به الطاف خداوندی
بگیرد قدسیان هردم به ذیل جیب دامانش
به بازوی سلحشوری عدوی خانمانسوزش
دمادم برگ ریزان است به ضرب و شتم میدانش
جهان در حیرت است یا ربّ ز اشعار دل آویزم
مرا فرخنده میدارد چو الطاف فراوانش
یاحسین
زمان دریای خونین و گوهر چون درّ ناپیدا
حسین شایسته شد یا ربّ به غوّاصی این دریا
گرفتار است مرغ دل در این مقصورهء خاکی
به پرواز اندر آورده دلی در عالم بالا
بدین شایستگی شاهی که قدرش آسمان ریزد
سزاوار است نهد پایی به قوس مُلک اوادنی
دلی چون شیر میخواهد به هنگام سلحشوری
چنان شش ماهه ای آرد به رزم و جنگ پر غوغا
شهیدانند و جانبازان به هنگام همآوردی
مزیّن کرده اند دامن به خون پاک در صحرا
لب و دندان ثناگوی است به حمد خالق یکتا
نه گنج زر خریدار و نه مُلک کشور دارا
ملائک آفرین گوید بدین رزم و دل آرائی
به یک حمله برد یا ربّ اساس کفر در هیجا
چه اقیانوسی است پهناور دلا دریای پر گوهر
که از هر موج آن خیزد هزاران لؤلؤ لالا
هراس و خوف بی پایان نصیب دشمن است یاربّ
به دور از ورطه حدس و گمان و شرط استقراء
بفرمود حاصل رزمی که طوفان است و خونریزی
نه مالی می توان بردن نه ثروت اندر این غوغا
عدوی خانمانسوزش چنان سرمست و مسرور است
برآرد ساغر مستی ز جیب نخوت بیجا
پذیرا شد شب فرقت،حسین فوج دلیران را
که شوق وصل ایشان شد،دلا از حدّ ما فیها
بیابانی است پهناور پر از گرگ و شغال امروز
بسان مار می پیچند چنان از شدّت گرما
به پیکان و سنان غلطان،سوارانِ ره ظلمت
چو گنجشکی سرآورده به جولانگاهی از عنقا
به خرگاه حمله می آرند در اثنای پریشانی
نه خوف اندر دلی دارد نه شرم از خالق یکتا
در این اثنای غوّاصی دلی پر شور میخواهد
به یک جرعه برآشامد تمام آب این دریا
به درد تشنگی پیچان،سواران حسین هر دم
کأنّه تشنه می پیچد ز درد و رنج استسقاء
حسین خورشید نورانی،عیان بر تارک هستی
چه حظّی برده خفّاشان بسان کور نابینا
شب معراج عشّاق است کأنّه لیله اسری
برّاق کاروان آید به اوج گنبد خضرا
سر از افلاک بردارد چو خورشید جهان آرا
شبِ آبستنی بیند چو روز رزم پر غوغا
سپه پوشان عرشی را چه؟آرامش بود روزی
که شیون در سماء پیچد،چه در برجیس و هم شِعرا
حضوری با خدا دارد حسینِ کربلا امروز
به سوز خیمه سرگرم است عدو بی رنج و بی پروا
بهشت جاودان یابد کسی مشتاق جانان است
که از گرمی نیندیشد چه در سرما،چه در گرما
در خصوص حضرت قائم عجل الله تعالی
ای آنکه نور تو آورد،گوهر آفتاب
حال و هوای تو داشت در سرآفتاب
از نقش روی ماه تو،روی ماه خجل
بر شمع وصل تو شد،چاکر آفتاب
بر بوی وصل تو دل آمیخت عنبری
ز آن رو،به لوح دلم،همسر آفتاب
دائم نوای عشق تو گویم با کاروان
ما را هوای تو چون شکّر آفتاب
روز از نشاط روی تو باشد ستیزه جو
باشد به دور،ز روی تو چنبر آفتاب
برما کشند چو تیر ملامت به روز و شب
بر تار پود خصم تو،نشتر آفتاب
خورشید را هوای خدمت این بارگاه بود
ازجان گذشت برآمد،بر در آفتاب
ما را شعاع اختر تابان،کارساز نیست
از فیض وجود تو آمد،رهبر آفتاب
جنّت سرای،طالب جانان بود دَرت
بر تشنگان راه حقیقت کوثر آفتاب
گرد و غبار مرکب ات ای مه،سرمهء رجاست
آن نور تو آورد افسر آفتاب
منکر بمُرد،روز ازل،شوره زار غم
برفرق کافر بی دین خنجر آفتاب
تا کیمیای لعل تو پُر شد در محاق دل
از کان و کوه برآورد،گوهر آفتاب
ما را هوای مرکب شاهی انتظار گشت
آید شبی ز برج معدلت،اختر آفتاب
جان برلب اند همه منتظران از محاق دل
باری زغیب برآید،دادگستر آفتاب
سیمرغ صبح کجاست؟مرغ هما و بال
از شوق وصال ریخت،شهپر آفتاب
چون تیغ عدل تو آرد سر از نیام خویش
خورشید عدل برآرد از خاور آفتاب
تا ابر سایه افکند آید،خورشید آسمان
یا باد و برق بدرّد،نیلوفر آفتاب
تا خود شعاع و نور بگیرد سرادقات جلال
تا رستم روز برآورد و لشکر آفتاب
صد سال اگر برآید انجم در مدار چرخ
جام امید وصل دهد،ساغر آفتاب
پاینده است دولتِ جمجاهِ سرّ یار
صدها شکوه و جلوه برآرد،مضمر آفتاب
مدحی چو شطّ،روان گشت در لاله زار دل
ازآن گرفت کلک و قلم،بر زر آفتاب
«طیّب»جلال و مَجّد دلم اعتبار یافت
آمد شفای روح تا محشر آفتاب
ما را چه باک زتیر کج انداز دهر
گردون بساط دهر برآورد، مِغفر آفتاب
درمحفلی که مدح تو گویند،ای مراد دل
ازشوق وصف ببینند در منبر آفتاب
در مقام حضرت ولی عصرعج الله تعالی فرجه
ای به نام شامخ ات آمد مقام مِهتری
ای جلال وافرت گشته نشان سروری
این چه؟رسمی نازنین هرگز نمی آئی نظر
چشم ما محروم شد از آفتاب دلبری
قدرت طبع و بیانم آنچنان مقبول نیست
لطف بی حدّ تو داده طعم قند عسگری
ماه و خورشید فلک را قدرت اظهار نیست
ازجمالت مانده در حیرت جمال مشتری
شد مسجّل کشور ایران به نام نامی ات
زآن جهت از حادثاتِ عالم امکان بری
آتش مِهر تو را در سینه ها می پرورند
جملهء ایرانیان هم لشگری هم کشوری
من نبینم بعد از این خورشید انجم سوز را
کشور ایران زمین را آفتاب دیگری
با گل روی تو خود ملک جهانی زنده است
غنچهء باغ نبوّت،آیت پیغمبری
ماه رخسارت اگر در جلوه آید هرگهی
شرمسار آید ز رویت بس سماء اخضری
چاکر دیرینه را آمد ندائی بر دو گوش
ماه و خورشید فلک برخاستند بر داوری
آدم و ایوب و یونس،موسی و عیسی مسیح
ساکن ایوان شاهی از تو آید یاوری
موجب فخر و مباهات است در ایران زمین
چون متوّج کرده ای مارا به تاج افسری
تا برآمد نام نامی گوشهء صحرای دل
گردنم ممهور شد«طیّب» به مُهر چاکری